آنیساآنیسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

شیرینی زندگی ما

سرسره بازی آنیسا

نی نی نازم عاشقه سرسره بازیه وقتی میریم خونه آنا جونی اونجا سرسرتو میبینی  همه چی یادت میره,دیگه دوس نداری کسی کمکت کنه یاد گرفتی خودت میری بالا یکم  وایمیسی شیطنت میکنی خودتو الکی تکون میدی مثلا دارم میافتم , تا میری بالا شروع میکنی به دست زدن بعدش هرکاری که بلدی انجام میدی اخم میکنی همرو یکی یکی صدا میزنی خلاصه کلی دلبری میکنی و ما فقط مواظبتیم تا یه وقت نخوری زمین عشقمم اینام عکس سرسره بازیت اینجا هم میخوای بشینی تا سر بخوری وقتی سر میخوری من میگم یک ,دو... بعد تو میگی تههههه یعنی سههههه فربونتتتت برم من جوجههه ...
30 آذر 1392

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی آنیسا

                                  تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی                                و بهترین غزل توی دفترم باشی                           تو آمدی که بخندی , خدا به من خندید   &nbs...
30 آذر 1392

13 ماهگی آنیسا و مسافرت شمال

 سلام عشق مامانی  تو 13 ماهگی بالاخره راه رفتییییی با کمک زندایی مریم خیلی خوشحال بودی راه میرفتی و دست میزدی همه ذوق کرده بودیم  .شهریور ماه با خونواده ی من رفتیم شمال ساعت 5 صبح حرکت کردیم شما خواب بودی ساعت تقریبا 9 میشد که جاده چالوس بودیم کنار رود خونه نگه داشتیم که تو بیدار شدی اولین بارت بود رودخونه میدیدی هم خیلی خوشحال بودی هم متعجب میخواستی بدویی بری تو آب اینم از عکسات   اینجا نگام کردی یعنی مامان اجازه میدی برم تو آب...   که باباجون ترسیدو بغلت کرد بهت یاد داد چه جوری سنگ رو پرت کنی تو آب سنگهای ریزو قبول میکردی اما وقتی سنگ بزرگ نشونت میدادیم اخم میکردیو سرتو تکون میدادی ...
12 آذر 1392

15ماهگی آنیسا ویه عالمه عکس

سلام عزیز دلممم از این روزا میگم که خیلییییی شیطون شدی مامانیییی خیلی بزرگ شدی دل همرو میبری انقدر خواستنی شدی که نگو. عشقم بالاخره حرف زدییییی کلماتی که میگی....آنا....مامان....بابا ...حااجییییی (خیلی شیرین میگی مامانی دلم میخاد بکنم لبا توووو...دایی (آییی).....خاله (آله )...جوجو (دودو)... آقا(آدا)....داداش(دادا)... وقتی میخندیم خوشحالی وقتی ناراحتیم ناراحت فدای دختر فهمیدم بشم من اخه تو چقدر نازییی عزیزممم اگه از چیزی بدت بیاد یا بترسی دستتو تکون میدی مثل اینکه میگی برو بابا..... تو کارای خونه کمک میکنی مثلا میگم لیوانو بیار آشپزخونه سری میاری واسم.یا مثلا میگم کنترل رو بیار واسه مامانی پیداش میکنی واسم میاری, مرسیییی عشقممممم ...
28 آبان 1392

14 ماهگی آنیسام

سلام عشق مامان آنیسام روز به روز داری شیرینتر میشی .عاشق آب بازی هستی به زور از حموم میاریمت بیرون همش دوست داری برگردی تو آب,,, یاد گرفتی میرقصیییییییی ای جونممم چقدم نازمیکنی وایمیسی یه جا دوری خودت میچرخی دست میزنی بیشتر از برنامه کودک ترانه دوست داری...میخوام گوش بدم ذوق میکنی تا تلوزیون رو روشن میکنم میخندی دست میزنی ......    آخه اینجوری هم ابازی میکنننن لیوان آبو ورمیداری مثلا تشنمه آب و میخوری پس میدی بیرون  به خیال خودت تو حمومییییی عاشششقتممممم شیطون منننننن اینجا هم آنیسا موهاش رفته به اووووووووججج دوست دارمم زندگیمممم کلاه مامانی سر آنیسا آخه  من قربون اون چشات بشممممم  وووییی لباش...
22 آبان 1392