13 ماهگی آنیسا و مسافرت شمال
سلام عشق مامانی تو 13 ماهگی بالاخره راه رفتییییی
با کمک زندایی مریم خیلی خوشحال بودی
راه میرفتی و دست میزدی همه ذوق کرده بودیم
.شهریور ماه با خونواده ی من رفتیم
شمال ساعت 5 صبح حرکت کردیم شما خواب بودی
ساعت تقریبا 9 میشد که جاده چالوس بودیم کنار رود خونه نگه داشتیم که تو بیدار شدی اولین بارت بود رودخونه میدیدی هم خیلی خوشحال بودی
هم متعجب
میخواستی بدویی بری تو آب اینم از عکسات

اینجا نگام کردی یعنی مامان اجازه میدی برم تو آب...


که باباجون ترسیدو بغلت کرد بهت یاد داد چه جوری سنگ رو پرت کنی تو آب سنگهای ریزو قبول میکردی اما وقتی سنگ بزرگ نشونت میدادیم اخم میکردیو سرتو تکون میدادی اخه من قربون اون دستای کوچولوت بشمممم ...
عکسای نمک آبرود

آنیسا یا دایی رامین



سوار تله کابین شدیم انیسا یه کوچولو ترسیده بود

عکسهای رامسر و بی خوابی آنیسااا خودت نمیخواستی بخوابی شیطون فقط دوس داشتی بری حیاط راه بری




13 ماهگی آنیسا و مسافرت شمال
